ملکـه ی ترانسیلوانیـآ

من , ملکه ی خانه ام ترانسیلوانـیـآ

 

این عکس نقاشی من و مادرم ....

 

وقتی جلوی آینه نشسته بودم چشمم به یک خط قرمز به شکل علامتی ضربدر مانند افتاد که روی

بازویم نقش بسته بود .... نسبتا زیبا و جذاب بود.

سریعا به مادرم اطلاع دادم . به من گفت این علامت نشان دهنده ی زندگی اشرافی

توست ... باید ملکه و فرمانرای ترانسیلوانیای مرکزی بشی. باید ازدواج کنی و نسل

مارو ادامه بدی .... ! همسر تو , پادشاه ترانسیلولنیای مرکزی میشه ....

من هیچ مردی رو دوست ندارم ... ازشون تنفر دارم !!! اونا همیشه با من در جنگن.

هیچ وقت ندیدم پرنس یا پادشاهی مانند من باشد ...

من نیاز به اتهاد دارم !!! توی چند صد جنگ که داشته ام همیشه پیروز میدان و نوشنده ی خون

میدان بوده م . ولی جنگی در راه است !!! من شدیدا نیاز به اتهاد دارم ...!

خانواده ی من خون آشام متولد میشوند

 توده ای ژلاتینی .... توسط پدر و مادر ساخته , و درون آن نوزاد رشد میکند

متولد میشود , شکار می آموزد و سپس بعد از 18 سال بالغ میشود و دیگر

رشد نمیکند. من 4 سال از بالغ شدنم میگذرد بنابر این همه فکر میکنند

من برای فرمانروایی بسیار بی تجربه و جوانم . اما .....

 

ملکه لیلیان|

امروز یک درگیری شدیده داشتم با میرانا . ملکه ی سرزمین سارمیشا همسایه ی ما ...

اون که خواهان کمک ما در جنگ با ترانسیلوانیای شرق بود  برای پاچه خواری نزد من که از اون خیلی قوی ترم

اومد . وقتی درخواستشو با من مطرح کرد قاطعانه و شدید بهش گفتم نه !

از جاش بلند شد و غر غر کنان اعتراض کرد .

از جمله : ما توی جنگ شما با ولتوری ها به شما ادوات و آذوغه رسوندیم و با

 ارتش چندین هزار نفریمون  به شما کمک کردیم !

 پس چه طور میتونی بگی نمیخوای توی جنگ با ترانسیلوانیای شرق به ما کمک کنی لیلیت ؟

پاسخی که من بهش دادم اینجوری بود :

میرانای احمق ! بهتره بدونی ترانسیلوانیای شرقی قسمتی از کشور منه !

 از اسم ترانسیلوانیا مشخص نیست ؟

درسته من فرمانرواییشو عهده دار نیستم اما لشگر من با هیچ لشگر دیگه ای که نام ترانسیلوانیا

روش باشه توی میدون رو در رو قرار نمیگیره بهتره اینو بدونی !

در ضمن وقتی ب من توی جنگ با ولتوری کمک کردی مجبور به درخواست صلح شدم

 وگرنه از بین میرفتم!

کمک شما به ما در نگ با ولتوری بی فایده بود و حتی احمق بازیای سرابازای تو

موجب شکست و عقب نشینی ما هم شد ! حالا تا بیرونت نکردم گمشو و با پای خودت برو بیرون .

در حال که با نفرت به من نگاه میکرد گفت : یه روز تو میدون جنگ رود روی تو خواهم ایساد !

گفتم : وای وای میرانا تو همیشه منو میترسونی ! انقد ترسیدم که میخوام از وحشت

 تمام شب رو بیخوابی بکشم و تا صبح به حرفت بخندم ! برو گمشو ...

با نفرت از کاخ خارج شد ... به نظرتون باید از تهدیدش بترسم یا نه !؟؟؟

 

ملکه لیلیان|

 

مردی که ازش حرف میزدم پادشاه حقیر مستلوانیا بود. خواستار قلمرو حکومت من !

من تمام حکومتش رو تصرف کرده بودم و اون حالا یه برده بیش نبود ! مستلوانیا

همسایه ی ترانسیلوانیا مرکزی یعنی قلمرو من بود . زیادی خواهان تصرف حکومت من بود

و همش میخواست بجنگه ... با من ! چون میخواست با من ازدواج کنه تا پادشاه ترانسلیلوانیا

بشه اما نذاشتم و میخواست بجنگه ... منم پیروز میدان شدم و اون آواره شد ! حالا

دیگه ولم نمیکنه .... واقعا به کمک احتیاج دارم ! واقعا ...

ملکه لیلیان|

 

ندیمه ام مدلا به اتاقم امد و آرام گفت : مردی خواستار دیدن شماست اولیاحضرت ...

اجازه ی ورود میدهید ؟!

میدونستم که کارم ساخته س! مطمین بودم خودشه .... اما ترس به خودم راه ندادم و در حالی

که دستام میلرزید گفتم : بگویید ما اجازه میدهیم مارا ببیند .

مدلا سرش را خم کرد و گفت : چشم بانوی من .

 خیس عرق شده بودم .... سعی کردم به روی خودم نیارم. به هر حال منم  یه دخترم !!!

نمیتونم با بعضی چیزا مقابله کنم ! نمیتونم! من هنوز خیلی جوونم !!!!

وقتی در رو باز کرد ضربان قلبم رفت بالا . قیافه ش همونطور جدی بود !

از ما چه میخواهی ؟!

هیچی نگفت . جلو تر اومد . عقب تر رفتم !!! : مثل اینکه ملکه ی قدرتمند ما ترسیده !

سرم رو بالا گرفتم خندیدم و گفتم : تو برای ما مانند یک سوسک بی ارزشی!

ملکه خانوم مشخصه !!!!! اگه انقدر قوی هستی چرا زود تر منو نمیگیری ؟ چرا ؟ نکنه حوصله ی

خون خوردن نداری !!!

نزدیک شد نزدیک شد نزدیک ...... نزدیک !!! میشد گفت فقط چند میلیمتر با من فاصله داشت!

........

ملکه لیلیان|



      de$ bY : Mr.skUll